تبليغاتX

دلنوشته های تنهایی من ...

دلنوشته های تنهایی من ...

نیلوفر
 

از  مرز خوابم میگذشتم

سایه تاریک ، یک نیلوفر

روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شقا ، هم سر کشید

سیلاب یبداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم که میدویدم

هستی اش در من ریشه داشت

و همه من بود

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

سکوت بند گسسته است

کناره دره ، درخت شکوه پیکر بیدی

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی

نسیم در رگ هر برگ ، میدمید خاموش

به کمین نشسته ، در پس هر صخره وحشتی

کشیده از پس یک سنگ ، سوسماری سر

ز خوف جنبش پیکر

به راه مینگرد ، سرد  خشک  غمگین

چو مار روی تن کوه ، میخزد راهی

به راه رهگذری

خیال دره و تنهایی

دو اندوه در رگ او ترس

کشیده چشم به هر گوشه ، نقش چشمه مهم

ز هر شکاف تن کوه

خزید بیرون ماری

پس هر سنگ به خشم ا

کشیده خنجر خاری

غروب پر زد از کوه

به چشم گم شد تصویر راه و رهگذر

غمی بزرگ پر از وهم

به صخره سار نشسته است

درون دره تاریک

سکوت بند گسسته است

 

" وقتی رفتم "

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد



وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن


 دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت21:52توسط سیما |
سلام به بهار
 

 الهی نگاهی بر نگاه خسته ام کن

و این گام بلند آهسته تر کن

مرا غمگین تر ، افسرده تر کن

دلم را با دلت مانوس تر کن

مرا نومید از کویت مگردان

مرا دیوانه و دیوانه تر کن

دارم به دیدنت میام

یه شاخه گل بیارم

 روزای خوبه رفته رو به خاطرت بیارم

 می خوام به خاطرت بیاد اون روزای طلایی

 اون عشق پاک و سادمون اون همه بی ریایی

اون روزایی که خورشید تو دستامون خونه داشت

ای کاش شبی دوباره وقتی تو رو میبینم

 مثل گذشته بازم تورو عاشق ببینم

 اون شبایی که با هم  ستاره میشمردیم

 زنده به خاطر هم برای هم میمردیم..

نگات بگه هنوزم منو زیاد نبردی

عشق قشنگمونو به قصه ها سپردی

 نگات بگه تا امروز منتظر تو بودم

لحظه به لحظه یادت همیشه با تو بودم

 

ترا قسم به حقیقت ترا قسم به وفا

ترا قسم به محبت ترا قسم به صفا 

ترا به میکده ها و ترا به مستی می

ترا به زمزمه ی جویبارو ناله ی نی

ترا به چشم سیاهی که مستی اموزد

ترا به اتش اهی که خانمان سوزد

ترا قسم به دل و  آرزو به رسوائی

ترا به شعله ی عشق و ترا به شیدائی

ترا قسم به حریم مقدس مستی

ترا به شور جوانی ترا به این هستی

ترا به گردش چشمی که گفتگودارد

ترا به سینه ی تنگی که آرزو دارد

ترا به قصه ی لیلا و غصه ی مجنون

ترا به لاله ی صحرا نشسته اندر خون

ترا به مریم خاموش و سوسن غمگین

ترا به حسرت فر هاد ها و ناله ی شیرین

ترا به شمع شب افروز جمع سر مستان

ترا به قطره ی اشک چکیده در هجران

ترا قسم به غم عشق و اشنائیها 

 دل چو شیشه ی من مشکن ا ز جدائیها

                                              ( هما میرافشار )

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت11:22توسط سیما |
------------------------------------