سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت....

گرد و غبار
گرد و غباری که دلم گرفته
حوصله ی زیر و زبر نداره
ساقه ی خشکیده ی بید صبرم
خم شده و نای تبر نداره
می آد با اینکه آخرای قصه س
از رو دوشم این بارو بر میداره
قافیه هام یکی یکی تموم شد،
اما ترانه هام صدا نداره
از رو دوشم این بارو بر میداره
یعنی یکی پیدا نمیشه از اون برای این خسته خبر بیاره
اگه بیاد بهش بگین بجنبه غصه داره دخل منو می آره

با اینکه گفتی دیگه نمیایی ولی بازم منتظرتم
دلم میخواد بارم بیایی و برام بگی
هنوز نتونستم از حرفات استفاده کنم. حرفات خیلی به
فکر برده منو ، پس لطف کن بازم بیا.......

مرگ
باید همچون باد گذشت
و چون ستاره مرد .
باید فریاد کرد و خالی شد .
انتهای راه است
باید به انتها رسید
یکسر خالی شد و چون هوا تکید .
باید مرگ را شناخت
و آن را چون ترانه خواند .

لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم .. .
غافل از اينکه .. .
خوشبختي همان لحظه هايي بود که مي گذرانديم
مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه
تا آرامش نيلوفر به هم نخوره،
پس اگه كسي رو دوست داري،
براي داشتنش سالها صبر كن......


من ويک خاطره باز
می کشد دست نياز
روی پيشانی شهر
غم تقدير مرا
ساده است اين دل من
که خودش را که سپرد
به غم ماهی تنگ
روزها از پی هم
می رود اين پاکی
تا ببارد به کسی
تا که باشد ناجی ماهی تنگ
غم بی آبی دوست
درد رفتن از تنگ
به دل دريا ها
ماهی اما که خودش قلب نداشت
که مرا کرد فراموش دلش
ساده است اين دل من
که خودش را که سپرد
به غم اين ماهی
ماهی رفته به دريای سپيد
ماهی آزاد تنگ
من ويک خاطره باز
می کشم دست نياز
دل من می خواهد
گاه باشد دريا
يا که باشد شيشه تنگ بلور
تا بيايد به وجودش هر دم
عشق يک ماهی تنها شده از تنگ خيال

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...
خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...
خیلی سخته که هر روز همه رو ببینی جز اونی که دوست داری وفکر میکنی به
خاطرش زنده ای...
خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ،بعد بفهمی دوست نداره...
خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی...
اما اون بگه:
دیگه نمیخوامت

...................................
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام
به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو
هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب ،خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را دراین قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نیازمند بخششت
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام



