تبليغاتX

دلنوشته های تنهایی من ...

دلنوشته های تنهایی من ...

 

می خوام بنویسم برات ، شاید که بخونی

غم تنهاییهامو از سکوتم ، مهربونم

می خوام بنویسم ، از دلتنگیام

از قصه ی پر غصه ی زندگیم.

می خوام بگم که خیلی تنهام

باورت میشه !

هر چقدرم که باغچه ی زندگی رو

با محبت آبیاری کنی ،

بازم گلهای قشنگ عشقت رو به خشکی می ره...

مگه صداقت لازمه پرورش عشق نیست؟

مگه محبتم سیرابش نکرد؟

من که دست نوازش داشتم !

پس چی شد ؟؟؟

چرا باز هم تنهایی...!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت11:9توسط سیما |
" برج "
 

" برج "

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور ، یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی ، زیر ِ هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری ، تا برج کهنه پر گشود

برجِ تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش ، مرحم شکستگی شد

اما این حادثه ی ، برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

اول قصه مونو تو میدونی ، تو میدونستی

من نمیتونم برم ، تو مبتونی تو میتونستی

باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقٌ  ته ِ چشمِ برج ندید

عمر ِ بارون ، عمر ِ خوشبختی ِ برج ِ کهنه بود

بعد از اون ، حتی تو خوابم ، اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ، ای مسافر ِ من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هر چی بود ، معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو میدونی ، تو میدونستی

من نمیتونم برم ، تو میتونی ، تو میتونستی

آخر قصه مونو تو میدونی ، تو میدونستی

من نمیتونم برم ، تو میتونی ، تو میتونستی

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت17:40توسط سیما |
------------------------------------